هلیاهلیا، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

هلیا... هدیه خدا

هلیا امروز برا اولین بار چالیدره رو هم دید...

امروز بابایی شرکت نرفت و تصمیم گرفتیم بریم چالیدره ... وایییی که چقد خوش گذشت     اونجا از این آتلیه ها که بچه ها لباسای حیوونا رو تنشون میکنن بود که بردیمت اونجا و عکسای خشگل خشگل گرفتیم {کیفیت عکسا با گوشیم خیلی بده }     و بعد هم ناهار رفتیم طرقبه و کوفته تبریزی با دوغ گاز دار آبعلی خوردیم و خیلییی چسبید   دخترم به ما که خیلی خوش گذشت و مطمئنم به تو هم خوش گذشته چون همش با تعجب اینور اونورو نگاه میکردی خدایا شکرت که اینقدر احساس خوشبختی میکنم تو زندگییی ...
24 آبان 1395

واکسن چهار ماهگی رو هم زدیم!!!

امروز شنبه 15 آبان 1395 دخترکم 4 ماهه میشه ... عزیزم چه زود گذشت و تو چه زود بزرگ شدی . چند روزه نگرانه واکسنه امروزت بودم برا من خیلی سخته واکسن زدنت رو ببینم ولی چه میشه کرد باید تحمل کنی... امروز صبح ساعت یازده با مامانم رفتیم خونه بهداشت و اونجا قد و وزنتو گرفت خدا رو شکر همه چی نرمال بود   قدت 64 سانت  وزنت 6.600 گرم  دور سرت 41 بعد گذاشتت رو تخت و به من گفت زانوهاشو محکم بگیر که تکون نخوره تو هم با تعجب همه چیو نگاه میکردی انگاری بو برده بودی که خبرای خوبی در راه نیس. واکسن اولو زد و جیغ کشیدی خیلی دلم برات سوخت تا یکم آروم شدی اون یکی پاتو هم زد و دوباره صدات بلند شدو بعد هم قطره فلج اطفال رو تو دهنت ر...
15 آبان 1395

بابایی برام یه شاخه گل خرید...

وقتی خونه ای و مث همیشه با دخترکت در حال بازی کردنی یهویی بابا بهزاد از سرکار برسه خونه و با یه شاخه گل سورپرایزت کنه اون روز خیلیییییی روز خوبی میشه مرسیییی بابا بهزاد که برا مامانی شاخه گل خریدیی     ...
11 آبان 1395

هلیا جونم رفته لب دریا

دخترکم صبحهای زود بیدار میشی و حسابی شارژیییی هر چی من و بابایی میگیم بگیر بخواب تو با صدای بلند می خندیی امروزم دیدم خیلی خوشحالی گفتم ببرمت لب دریا عکس پایینو ببیننن تعجب کرده بودی همش به گوشیم نگاه میکردی ببینی دارم چیکار میکنم ...
11 آبان 1395
1